Monday, May 25, 2009
آرزو
امشب تمام حوصله ام را
در يك كلام كوچك
در "تو"
خلاصه كردم:
اي كاش مي شد
يك بار
تنها همين
يك بار
تكرار مي شدي!
تكرار...
"قيصر امين پور"
Sunday, May 10, 2009
اشتقاق
وقتي جهان
از ريشه جهنم
و آدم
از عدم
و سعي
از ريشه هاي ياس مي آيد
وقتي كه يك تفاوت ساده
در حرف
كفتار را
به كفتر
تبديل
بايد به بي تفاوتي واژه ها
و واژه هاي بي طرفي
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخواني
نان است!
"قيصر امين پور"
Monday, July 28, 2008
برف نو برف نو
سلام سلام
بنشین
خوش نشسته ای بر بام
پاکی آوردی ای امید سپید
همه آلودگیست این ایام
راه شومیست می زند مطرب
تلخ واریست می چکد در جام
اشک باریست می کشد لبخند
ننگواریست می تراشد نام
شنبه چون جمعه
پار چون پیرار
نقش همرنگ می زند رسام
مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانیکه برگسیخته دام
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که برنیاید گام
تشنه آنجا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب می کند پیغام
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته ایم از کام
خام سوزیم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه
سلام
.........
سلام سلام
بنشین
خوش نشسته ای بر بام
پاکی آوردی ای امید سپید
همه آلودگیست این ایام
راه شومیست می زند مطرب
تلخ واریست می چکد در جام
اشک باریست می کشد لبخند
ننگواریست می تراشد نام
شنبه چون جمعه
پار چون پیرار
نقش همرنگ می زند رسام
مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانیکه برگسیخته دام
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که برنیاید گام
تشنه آنجا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب می کند پیغام
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته ایم از کام
خام سوزیم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه
سلام
.........
احمد شاملو
Monday, May 26, 2008
تا متوجه نشویم که همه گی با هم برابرهستیم، هیچ کدام آزاد نخواهیم شد.
آزادی یعنی این که انسان بتواند در لحظه از زندگی هر چه بخواهد، باشد. آگر مجبور هستید به شیوه خاصی رفتار کنید تا آن چه دوست ندارید نباشید در دام افتاده اید.
در برابر هر چه مقاومت کنی تداوم می یابد.
با نفی هر یک از جنبه های خود بخشی از آن چه را که برای یکپارچه گی بدان نیاز داریم انکار می کنیم و بی آن که بدانیم ارزشمند ترین جنبه های مان را به اشخاص مورد محبت یا مورد نفرت خود می دهیم . ما به دلیل آن که به پیش داوری ها و خرده گیری های خود بیش از اندازه بها داده ایم نمی توانیم بعضی از موارد را پذیرا شویم. ما شجاعت اشتباه کردن و مسوولیت پذیری را نداریم. ما از بی نقص نبودن می ترسیم و این شجاعت را نداریم که بپذیریم آن حالاتی که در دیگران بسیار بد می دانیم در واقع همان مواردی هستند که در وجود خودمان بد می دانیم. می ترسیم که استعداد و نیروی مان ما را منزوی کند، زیرا در پیرامون خود فقط پیش پا افتادگی و معمولی بودن را می بینیم . ما آن چنان از طرد شدن می ترسیم که ارزشمندترین موهبت های خود را می فروشیم تا مقبول واقع شویم. ما این روش را به عنوان وسیله ای برای بقا آموخته ایم و آن قدر به این کار ادامه می دهیم تا دیگر برای خودمان غیر قابل تحمل شویم. در این حالت وجود این احساس مسموم چنان دردناک می شود که ناگزیر پیوسته در زندگی خود شرایطی ایجاد می کنیم تا به ما یادآوری کنند که بی ارزش هستیم و شایسته آن نیستیم که رویاهای مان را برآورده کنیم. فقط خود شما می توانید این دور معیوب را متوقف کنید.
دبی فورد / از کتاب نیمه تاریک وجود
*****************************************
نکته مهم آن است که بتوانید درهر لحظه آن چه را که هستید فدای آن چه که می توانید بشوید کنید.
چارلز دوبوا
آزادی یعنی این که انسان بتواند در لحظه از زندگی هر چه بخواهد، باشد. آگر مجبور هستید به شیوه خاصی رفتار کنید تا آن چه دوست ندارید نباشید در دام افتاده اید.
در برابر هر چه مقاومت کنی تداوم می یابد.
با نفی هر یک از جنبه های خود بخشی از آن چه را که برای یکپارچه گی بدان نیاز داریم انکار می کنیم و بی آن که بدانیم ارزشمند ترین جنبه های مان را به اشخاص مورد محبت یا مورد نفرت خود می دهیم . ما به دلیل آن که به پیش داوری ها و خرده گیری های خود بیش از اندازه بها داده ایم نمی توانیم بعضی از موارد را پذیرا شویم. ما شجاعت اشتباه کردن و مسوولیت پذیری را نداریم. ما از بی نقص نبودن می ترسیم و این شجاعت را نداریم که بپذیریم آن حالاتی که در دیگران بسیار بد می دانیم در واقع همان مواردی هستند که در وجود خودمان بد می دانیم. می ترسیم که استعداد و نیروی مان ما را منزوی کند، زیرا در پیرامون خود فقط پیش پا افتادگی و معمولی بودن را می بینیم . ما آن چنان از طرد شدن می ترسیم که ارزشمندترین موهبت های خود را می فروشیم تا مقبول واقع شویم. ما این روش را به عنوان وسیله ای برای بقا آموخته ایم و آن قدر به این کار ادامه می دهیم تا دیگر برای خودمان غیر قابل تحمل شویم. در این حالت وجود این احساس مسموم چنان دردناک می شود که ناگزیر پیوسته در زندگی خود شرایطی ایجاد می کنیم تا به ما یادآوری کنند که بی ارزش هستیم و شایسته آن نیستیم که رویاهای مان را برآورده کنیم. فقط خود شما می توانید این دور معیوب را متوقف کنید.
دبی فورد / از کتاب نیمه تاریک وجود
*****************************************
نکته مهم آن است که بتوانید درهر لحظه آن چه را که هستید فدای آن چه که می توانید بشوید کنید.
چارلز دوبوا
Tuesday, March 22, 2005
فسرده
در دل بهاری گرم
در محیطی یخ زده
کلماتی خالی از عشق
نوازشی سرد
فسرده
در دل تابستانی داغ
در تکراری غم انگیز
بی علاقگی
دلسردی مرگ زای
فسرده
در دل پاییزی دلپذیر
در بی توجهی
نگاهی مشکوک
نومیدی
آب شده
در دل زمستانی یخ زده
در دستی گرم
در نگاهی مهرآمیز
در حرارت نفسی داغ
« مارگوت بیکل »
Wednesday, February 23, 2005
عشق عمومي
اشك رازي ست
لبخند رازي ست
عشق رازي ست
اشك آن شب لبخند عشقم بود .
‹›
قصه نيستم كه بگويي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني
يا چيزي چنان كه بداني ...
من درد مشتركم
مرا فرياد كن.
‹›
درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با تو سخن مي گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه هاي تو را دريافته ام
با لبانت براي همه لبها سخن گفته ام
و دستهايت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زنده گان ,
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا كه مردگان اين سال
عاشق ترين زندگان بوده اند.
‹›
دستت را به من بده
دستهاي تو با من آشناست
اي دير يافته با تو سخن مي گويم
به سان ابر كه با توفان
به سان علف كه با صحرا
به سان باران كه با دريا
به سان پرنده كه با بهار
به سان درخت كه با جنگل سخن مي گويد
زيرا كه من
ريشه هاي تو را دريافته ام
زيرا كه صداي من
با صداي تو آشناست.
( شاملو )
Tuesday, January 18, 2005
غزل در پرده ی دیر سال
چرا تا شکفتم
چرا تا تو را داغ بودم، نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چرا از دهن
                   حرفهای من
                                         افتاد
« قیصر امین پور ( گلها همه آفتابگردانند ) »
Thursday, December 23, 2004
زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،
                                           سرها در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
که ره تاریک و لغزان ست.
و گر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان ست.
نفس، کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک؟
هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم.
منم من سنگ تیپا خورده ی رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان ست.
من امشم آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا ! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرخ زمستان ست.
و قندیل سپهر تنگ میدان. مرده یا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهانست.
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان ست.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان؛
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلور آجین،
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است.
                                                « مهدی اخوان ثالث »
                                           سرها در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
که ره تاریک و لغزان ست.
و گر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان ست.
نفس، کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک؟
هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم.
منم من سنگ تیپا خورده ی رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان ست.
من امشم آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا ! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرخ زمستان ست.
و قندیل سپهر تنگ میدان. مرده یا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهانست.
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان ست.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان؛
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلور آجین،
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است.
                                                « مهدی اخوان ثالث »